چقدر از اون روز ها دور شدیم روز هایی که من دوست داشتم ساعت ها کنار هم باشیم با همه ی تفاوت نسلمان. هر روز خودم رو با چیزی سرگرم می کنم.اما نمی دونم همه ی اون روزاییکه تو به من فکر کردی تا به دنیا بیام بزرگ شم تا......هم ی اون چیزایی که هستم. همه اون ها با هم شبیه دلتنگی شده .شبیه دلتنگی ای که نمیدونستمش.احساس می کنم که نمی شه نباشی ولی باید باور کنم که هستی   و این که کجایی... و این که اون جایی که مجبوریم باورش کنیم چقدر بزرگه؟ چقدر ؟ به اندازه ی دلتنگی ها ی همه ی ما!

 

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
وحید

بنام خدا .سلام دوستم ,ممنون که به وب این حقیر سر زدین. اعتراف میکنم که مطالبتون واقعا از لحاظ محتوا خیلی عالین.ان شاالله موفق وموید باشین

لی لا

من هم با آدمهای زیادی دچار این حس شدم... به جز مادرم با همه ی اختلاف سنی و فاصله ها و باورها... او همیشه چند گام از من جلوتر بوده.

ازی

هممون در حسرت اینده هستیم بی توجه به لحظه حال با هم بودنی که داره از دست می ره

نهان خانه

آره عزیزم اون جا بزرگ و دوست داشتنیه. دلتنگی یعنی دلی هست و این خیلی دلچسبه!

وحید

بنام خدا.سلام دوستم .پیشل پیش عیدو تبریک میگم .امیدوارم سال خوبی داشته باشین.نظرتونو چرا ادامه ندادین در مورد مطلب اخیرم؟

وحید

بنام خدا.سلام دوستم.با تبریک سال نو شمسی ,ارزوی لحظاتی خوب وخوش در کنار خانواده وامیدوارم در سال جدید به تمامی ارزوهای نرسیده برسین.موفق وموید باشین

وحید

بنام خدا سلام دوستم.خوبین؟چرا مطلب دیر به دیر میذارین؟

رهگــذر

وقتی قراره چیزی رو باور کنیم... چه خوب ه که بهترین باشه و بزرگ...