درد ها را که جدا می کنم،(-خیابان خیس است و من به آفرینش برگ می اندیشم) تصمیم

ها می ماند.تصمیم ها را که عملی می کنم،(-انسان دشواری وظیفه می شود،) تردید ها

می ماند،(-حجم استوار تنت با آفتاب سوزان) تردید ها را جدا می کنم-بغض می ماند،(-

سکوت و گل های بی هدف فرش) بغض هارا شبیه دردها بر دوش می کشم،بغض ها همه

چیز می شود ...تردیدها...تصمیم ها...دردها

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کویر

من تورو با موهای آبی تصور کردم. یه صورت مهربون. چه دلنشین می نویسی نرگس سلام:)

نهان

حرفی برای گفتن نیست....

رهگــذر

و همه چیز سخت میشود وقتی امیدی به انتهای جاده نیست

کویر

هیچگاه دنبال جا مانده هایم ، دنبال وامانده هایم نگشته ام . ثانیه باشند ، خاطره باشند یا تکه ای خسته از بودنم . هیچگاه نگشته ام ... هر بار خودم را قانع کرده ام که شاید دلیلی داشته جا ماندنشان ، وا ماندنشان ... شاید هم نه !

کوثر

چقدر محجوب اند کلماتت حرف اصلی ای هست پشتشون که نمیزنی ............

کویر

لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی...تمام ادبیات عشق را به نگاهی میفروختم اگر خاطره رفتنی میشد و لحظه ماندنی.....

امیر

لذت بردم ، خیلی قشنگ بود

لی لا

تکراری میشه ... پس با کوثر موافقم.