این روزها صدای ساعت را می شنوم.

ولی عجیب دلتنگی ایست ،دلتنگی آخر سال ها برای صدای گرم شماها که نیستید،با رویاهایم کنار تختت می آیم ای کاش تخت نبود ای کاش...و ساعت خانتان که جلو کشیده نمیشد نمیدانم چرا عقربه هایش حرکت کرد .

 

با تمام خسته گی هایم با تمام خستگی هایمان باز  بوی شکوفه و باران می آید 

سال نوتان مبارک.

/ 2 نظر / 11 بازدید
Filtershekans

سلام. وبلاگ زيبايي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني!

ژن

این شعر یغما تقدیم به تو دوست قدیمی .. در باران که به خانه برمی‌گردی، از صاعقه‌ها نترس! آن‌ها صاعقه نیستند فلاش‌های دوربینِ خداوندند که دائم در حال عکس گرفتن از توست! فردا که از خانه بیرون بیایی باران بند آمده است و تصویرت در چال‌آب‌های کوچکِ خیابان انعکاسِ تاج محل را در حوضِ مرمرش کم‌رنگ می‌کند... تو عابری عادی در خیابان پاییز نیستی! فرشته‌ای هستی که بال‌هایش را پشتِ مانتویی سیاه پنهان می‌کند و مقنعه‌اش معبدِ اینکاست که خورشید را در خود دارد! تعجبی ندارد اگر عابران دیگر این همه را نمی‌بینند، طعمِ عسل را باید از زنبور کارگری پرسید که برای به دوش کشیدن شهد کیلومترها راه را از گلی به گلی پر زده باشد... من زنبورِ کندویی بودم که تو را از آن دزدیدند! "یغما گلرویی"