بی چاره حافظ...

نه خیابان های خیس من را به یاد تو می اندازد ,نه آدم برفی ها بعد از آن ظهر امتحان.نه شیشه های شسته شده از باران .نه نسکافه های داغ .نه ماشین هایی که مثل تو آهسته میروند .نه صندلی های خالی . نه کوه نوردی های تیمی ,نه  باران های تالش ,

بهار که میشود گنجشک ها هم حرف میزنند. ...من پیراهن آجری رنگی از تو به یاد دارم. خواب های عجیب.تنها حدودی از چشمانت ,هجاهای کلماتت .وقتی پلک می بندم یادم می رود نیستی. بی چاره حافظ چند بار تا تو آمد و بر گشت .کاش من حافظ بودم .چشمانت را ببر من با تو با مرگ هم مشکل دارم .

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ازی

همینه زندگی دیگه نرگس جان همه ما حسرت نگاه و دست هایی رو داریم که دیگه با ما نیستند

ali

با سلام. اول بابد بگم بسیار زیبا بود. ثانیا یه انتقا از نحوه نوشتنتون دارم. شما چرا ویرگولتونو بد تایپ میکنید. کلید ctrl+ t رو بگیرید تا ویرگول فارسی تایپ بشه. گستاخی منو ببخشید. موفق باشید.

کوثر

خیلی ناز بووووود

علی

زیبا بود به نظر باعجله نوشتین ممنون

نهان خانه

تفاوتی هست تو این نوشته.....

ازی

توی ماه گذشته این دومین باره که این شعر رو می شنوم. جالبه. فکر کنم باید توی وبم بیارمش[لبخند]

وحید

بنام خدا. در بیکرانه ی زندگی سه چیز افسونم میکند, ابی اسمانی که میبینم ومیدانم که نیست, خدایی که نمی بینم و میدانم که هست و عشق, و عشق انگاه که نمی اندیشیدم هست بود و انگاه که اندیشیدم هست نبود.(دکتر علی شریعتی) خوب وخوش باشید.

لی لا

بعضی وقتها کامنتات خیلی جالبن :)

ایلیا

ممنون از حضورتون.... ضمنا نوشته تون هم فوق العاده ست

hadi kalhor

شعرتون خیلی زیبا بود منم یه شعر تو همین مایه ها دارم برا همین خیلی به شعر شما احساس تعلق دارم ممنون از شعر زیباتون قلمتون عالیه