تـــــــــــرس
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠ : توسط : نرگس

از دوست داشتنی هایم بیشتر از همه می ترسیدم  ،از بی دلیل وارد داستان شدن ،از چشم ها ،از دست ها ، از سنبلیک شدن خدا، از بی دلیل انسان بودن ،از کج در مریض زندگی کردن،از انتشار اشک و قورت دادنش، می ترسیدم  که حافظه ام خوب باشد و صحنه ها را حذف نکنم،از تکرار چند ساله ی ترانه ای زیر لبم، از تصویر ها  تصویرها

 

همیشه دوست داشتنی هایم را پنهان میکردم  طوری که یاد خدا نیافتد که از من جدایشان کند همیشه می ترسیدم از صداهایی که نیستند از صداهایی که هیچ وقت نبودند میترسیدم  من همیشه انگار از سایه ها هم ترسیده بودم .

یکبار هم که شده مرا در آغوش بگیر و بگو نترس .همیشه می ترسیدم که معجزه ها تمام شده باشد.