ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ : توسط : نرگس

دیشب گریه دست بردار نبود.دیشب که گریه نمی ذاشت از بین خواب هایم تصویر حرف هایت روشن شود ،مثل شکستن بغضی چند ساله ،مثل شب از دست دادن مادر بزرگم بود مثل لمس خدا بود ،مثل وقت هایی که مبهوت در آینه از بین اشک هایم دنبال واقعیت چشمانم می گشتم ، مثل آن شب اردو بود که منع شدم،                                   فهمیدم که زندگیم پر است از زنده هایی که می کشمشان و مرده هایی که نیستند .این من صیقلی شده را شبیه همین گریه ها ببینید . . .   شبیه بهانه گیری های عصر جمعه