ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸ : توسط : نرگس

بغضم که می گیرد انگار مقصر همه ی اشتباه هایم تو بوده ای،انگارمقصر همه ی بغض هایم تو بوده ای،بغضم که می گیرد چه از درد باشد چه از رنج آخر بغض هایم تویی.آخر همه ی نگفتن ها،آخر همه ی باباهای سخت گیر،آخر همه ی خداهای منطقی،آخر همه ی ندیدن ها،

سعی می کنم کابوس هایم را تحلیل کنم،یکی از این تحلیل ها کابوس می شود،دوباره تحقیر های احترام آمیز،دوباره گرامی های نفرت انگیز،دوباره قدیمی ها،دوباره نگفتن ها

بغضم که می رود اصلا معلوم نیست این همه تردید،اصلا یادم می رود.

همه ی این ها کابوس می شود در خواب زندگی ام.

کابوس میشود آن مسجد،آن نور های رنگی،آن مطلق های تنهایی