بی چاره حافظ...
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩ : توسط : نرگس

نه خیابان های خیس من را به یاد تو می اندازد ,نه آدم برفی ها بعد از آن ظهر امتحان.نه شیشه های شسته شده از باران .نه نسکافه های داغ .نه ماشین هایی که مثل تو آهسته میروند .نه صندلی های خالی . نه کوه نوردی های تیمی ,نه  باران های تالش ,

بهار که میشود گنجشک ها هم حرف میزنند. ...من پیراهن آجری رنگی از تو به یاد دارم. خواب های عجیب.تنها حدودی از چشمانت ,هجاهای کلماتت .وقتی پلک می بندم یادم می رود نیستی. بی چاره حافظ چند بار تا تو آمد و بر گشت .کاش من حافظ بودم .چشمانت را ببر من با تو با مرگ هم مشکل دارم .