ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ : توسط : نرگس

سال نود گذشت با همه ی کابوس ها.مشکلاتی که فقط شنیده بودم,مثل طوفانی که نشانه گرفته شده بود.........یا شاید تیری مشغی برای بیدار شدن,خدای زمان عجب بی باکانه می راند انگار ان دور ها جزیره ایست....

 

                                                     دعای سال نود را یادم هست که اجابت شد.


 
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ : توسط : نرگس

چقدر از اون روز ها دور شدیم روز هایی که من دوست داشتم ساعت ها کنار هم باشیم با همه ی تفاوت نسلمان. هر روز خودم رو با چیزی سرگرم می کنم.اما نمی دونم همه ی اون روزاییکه تو به من فکر کردی تا به دنیا بیام بزرگ شم تا......هم ی اون چیزایی که هستم. همه اون ها با هم شبیه دلتنگی شده .شبیه دلتنگی ای که نمیدونستمش.احساس می کنم که نمی شه نباشی ولی باید باور کنم که هستی   و این که کجایی... و این که اون جایی که مجبوریم باورش کنیم چقدر بزرگه؟ چقدر ؟ به اندازه ی دلتنگی ها ی همه ی ما!