ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧ : توسط : نرگس

زندگی همه ی ما شبیه یه حبابه.همه ی ما هر روز یه عالمه تصویر رو توی بنفش و صورتی و شاید سبز رنگهای در رفت و آمد حباب میبینیم .همه ی ما آدم  هایی رو دوست داریم که تو این رنگ ها حرکت میکنن.بازی حباب همیشه به من آرامش میداده همیشه حباب درست میکردمو بچه ها با هیجان به سمتش میرفتن که اونو از بین ببرن.وقتی کسی بیرون از حباب هر آدمی باشه اون میتونه آدم رو از بین ببره .

نوروز در راهه امیدوارم سال خوبی داشته باشید


 
 
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ : توسط : نرگس

این روزها صدای ساعت را می شنوم.

ولی عجیب دلتنگی ایست ،دلتنگی آخر سال ها برای صدای گرم شماها که نیستید،با رویاهایم کنار تختت می آیم ای کاش تخت نبود ای کاش...و ساعت خانتان که جلو کشیده نمیشد نمیدانم چرا عقربه هایش حرکت کرد .

 

با تمام خسته گی هایم با تمام خستگی هایمان باز  بوی شکوفه و باران می آید 

سال نوتان مبارک.


 
ع ش ق
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳ : توسط : نرگس

نوجوون که بودم  فکر میکردم ع ش ق دیگه نیازی به این نداره که خودتو تعریف کنی ،فکر می کردم خیلی ناگهانی پذیرفته میشی،فکر می کردم عشق میدم تا لبریز شم تا لبریز شه،بزرگ تر که شدم ع ش ق برام سنبل شد چون آدما از دور به نظر خوب میومدن،

حالا ع ش ق برام معنی سختی  داره یه تنهایی ناگهانی ... تعهد،صبر،فکر،ع ش ق .چند درصد پذیرفته شدن و چند درصد پذیرفتن .نمی دونم کدوم اینا درسته ،نمی دونم هر کدوم باید چند درصد باشه،سعی کردم کسی رو قضاوت نکنم الان نمی تونم خودم رو هم قضاوت کنم،نمی دونم چی خوبه چی بد ،نمی دونم اونایی که اطرافم هستند چقدر راست می گن نمی دونم ،انگار زندگیم به این درصدا وابسته شده ،بیش تر که فکر میکنم نمی دونم کی هستم این حس همون حس آشنای بلوغ بود دوباره می رسم همونجا ،همون مدرسه و گریه هام پشت شمشاد ها و شاملو خوندن .


 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۱ : توسط : نرگس

دیگر از دلهره هایم گذشته ام ...دلهره هایم دیگر شاید از من گذشته اند ،خواب هایم دریا

میبیند،گل های خودرو پنجره ی اتاقم را چسبیده اند،گل های خودرو پنجره ی اتاقم را

چسبیده اند و زمستان تمام شد،از ته دل می خندم ،روز ها عشق میکارم ،بوی شکوفه ها

را تا سال بعد درمشامم نگه میدارم ،خدایم مهربان تر شده است انگار ،حالم خوب است.

 

 

پی نوشت :سال نو مبارک


 
 
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤ : توسط : نرگس

تاب میخورم این روز ها انگار چشم که میبندم تاب میخورم پاهایم را محکم به زمین می کوبم و تاب می خورم اعتماد بی جا توهین به شعور آدم هاست ،شعورم را تاب میدهم یادش برود.گاهی برای شعورم مادر می شوم می شنومش ،می بوسمش،تابش میدهم 

گاهی پدرش می شوم ،نه پدرش نمی شوم .تاب می خورم می خوابم تاب می خورم و می خوابم .


 
 
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩ : توسط : نرگس

ساخته هایم را کجای ذهنم تلمبار کنم از اشک هایم پایین می آیی ،ولی نمی آیی

این زندگی پلید ترین آزمایشی است که مجبوریم از ترس تیغ به سختیش اعتراف نکنیم

پلید یعنی من ، من که بلد نیستم وقتی عاشقانه می شوی شعر باشم پلید یعنی

دستان تو که انگار بی خود نگرانم ،رفتن بلد است بلد است همه مجموع ها را نقض کند

،بلد است همیشه بر عکس می شود ها را خراب کند ،دستانت انگار بلد است از وسط

قلب لعنتی ام عشق بردارد کجا تلمبار کنم  خودم را 

این همه دلیل را از کجای گمشدن هایت یافته ای ؟کجای گمشدن هایم 


 
تـــــــــــرس
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠ : توسط : نرگس

از دوست داشتنی هایم بیشتر از همه می ترسیدم  ،از بی دلیل وارد داستان شدن ،از چشم ها ،از دست ها ، از سنبلیک شدن خدا، از بی دلیل انسان بودن ،از کج در مریض زندگی کردن،از انتشار اشک و قورت دادنش، می ترسیدم  که حافظه ام خوب باشد و صحنه ها را حذف نکنم،از تکرار چند ساله ی ترانه ای زیر لبم، از تصویر ها  تصویرها

 

همیشه دوست داشتنی هایم را پنهان میکردم  طوری که یاد خدا نیافتد که از من جدایشان کند همیشه می ترسیدم از صداهایی که نیستند از صداهایی که هیچ وقت نبودند میترسیدم  من همیشه انگار از سایه ها هم ترسیده بودم .

یکبار هم که شده مرا در آغوش بگیر و بگو نترس .همیشه می ترسیدم که معجزه ها تمام شده باشد. 


 
اقیانوس
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩ : توسط : نرگس

از نگاهم دنیا در اقیانوسی با حرکتِ نوسانیِ آرامی در حرکت است ،حرکات بی جاذبه ای که گاهی شیئی لمسمان می کند گاهی نزدیکِ نزدیک میشود ،پلک که میزنم کمتر ازچند  ثانیه همه چیز خوب است ،شفاف.مرگ چه قصه ی دردناکی ست وقتی به زندگی جمع بسته می شود .

باران معجزه نیست اگر حقیقت اشک را ندانیم .کاش اقیانوس ییلاق داشت یا خواب زمستانه یا صدایی شیبه صدای مادر بزرگم که مطمئن باشم  دنیا با همه ی بدی ها یش تمام می شود .


 
← صفحه بعد